تبليغاتX
کتاب نگار
 

"وقتی برای نقطه شدن..."

یک روز که کرگدن برای خودش توی آفتاب نشسته بود،مرغ ماهیخوار

دل به دریا زد وگفت: چی کار می کنی جی واتی؟

کرگدن گفت:اوهوم،چی؟جی باتی؟ این مثلا اسم منه؟

مرغ ماهیخوار گفت: من توی قلبم این اسم رو پیدا کردم. آهنگش

من رو به یاد موجهای دور...

کرگدن گفت: جوانهای گله ی ما هم همیشه به فکر موجهای دوراند،

وقتی از من می خواهند که نصیحتشون کنم، من هم حواله می دهمشان

به موجهای دور، به صدای کوبه ای باد،به درختهای پربرگ موز....!

مرغ ماهیخوار:امشب می خوام توی هوا شکل یک هلال ماه رو

بکشم که یک کرگدن داره ازش تاب می خوره،یک کرگدن قوی و پر حوصله!

روی سرش هم پر از گل و برگ های صورتی...

کرگدن گفت:ببین داره طوفان میشه، زمستون خیلی نزدیکه،وقتش نیست که بری

خونه؟

مرغ ماهیخوار:دوست دارم دور سرت پرواز کنم؛دوست دارم روی کولت بنشینم

،اونوقته که حسابی گرم می شم....

 باد تند با شدت بیشتری می وزید، کرگدن با بی رحمی از جا جست زد، دهانش

را تا آخر باز کرد؛دندونهاش توی هوا برق می زد، های و هوی طوفان با برق

دندونهاش....زمین برعکس می شد و دوباره چرخ می خورد...جهان سیاهی

می رفت.

مرغ ماهیخوار در یک آن تا جایی که در توان داشت بال بال زد و بالا رفت...

صدای قلبش به وضوح بلند شده بود،پرهاش می لرزید،ولی حس حیات او را

به سمت بالا می کشید.تا زمانی که که مرغ ماهیخوار یک نقطه شد...

کرگدن کنار گلهای اطلسی نشست و همچنان به آسمان چشم دوخت ؛ در حالی که

قطره های درشت اشک روی گونه اش می غلتید.
+ نوشته شده توسط راوی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 23:51 |

 

وقتی که بچه بودم روزی ازجادوگری پیرشنیدم که اگر یک

 گلوله ی برف رو با هر چیزی که درون اون هست بخورم می تونم کیلو مترها پرواز کنم!

از شنیدن این خبر خوشحال شدم و به انتظار برف نشستم.

سرزمین ما گرم و خشک بود و من همچنان  داشتم بزرگترمی شدم  تا جایی که نزدیک

 بود ...ناامید...

بالاخره یک روز که از خواب بیدار شدم دیدم که

 نزدیک هست از خوشحالی بمیرم.همه ی زمین سفید پوش شده بود.دانه های برف ازسرو

کول علف ها سر می خوردندوروی خاک می نشستند.

داد زدم:وای خدای من!..سریع دویدم ، یک گلوله ی برفی بزرگ درست کردم و اون رو به

گوشه ای خلوت بردم.  دهانم را تا جایی که می شد باز کردم.

 طبق حرفهای جادوگر چشم هام رو  بستم و در یک آن........هوراااااا

ولی درست یک لحظه قبل از این که کار رو شروع کنم توی گلوله نقطه ای رنگی دیدم.

دوباره چشمهام رو بستم و تصمیم گرفتم که به هیچ چیز فکر نکنم،

امابازحس کردم چیز ز نده ای درون اون هست وشنیدم  که از داخل صدای ضعیفی می آید.با

 بی میلی گلوله را باز کردم . خدای من!  یک بچه ی کفش دوزک وسط   آن حبس شده بود. ا

و را زیر یک شعاع کم نور آفتاب خواباندم و روی پرهایش دست کشیدم.

بالاخره گرم شد و کم کم جان گرفت.نفس راحتی کشیدم . وقتی

 چشمهایش را باز کرد حسابی با هم خندیدیم خوب شاید شکل من هم برای او خنده دار بود...

چند لحظه ی بعدوقتی به دور و برم نگاه کردم دیدم گلوله ی برف کاملا آب شده و خانه ام

را آب برداشته.

بیرون بارون شدیدی می آمد و چیزی نمانده بود که تنه ی درخت هاروی آب حرکت کنند!

 وای، برفها محو شده بودند و دیگر نمی شد آنها را یک جا جمع کرد!

بله همین طوره، دیگه هیچ وقت در سرزمین ما برف نیامد و دیگر نشد که.....هر قدر هم به

دنبال جادوگرپیر گشتم اورا پیدا نکردم!

آه...ولی حالا خیلی خیلی خوشحالم.بچه کفشدوزک حسابی بزرگ و رنگ وارنگ شده  و

 الان داره با یک برگ توت ساز می زنه.یک قطعه ی موسیقی ساخته به

 نام ”حلزون مهربان" و همه ی  حشره ها و سوسک های درختی محو خوندنش شده اند!

من چشمهام رو می بندم و با این آهنگ پرواز می کنم....

 

 

 

+ نوشته شده توسط راوی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 12:37 |
هوا امروز خوب هست و زندگی هم بدک نیست! به قول فروغ :پرنده گفت چه بویی!

چه آفتابی آه..بهار آمده است...

ولی مساله چیز دیگری است.من نمی دانم چطور یک استاد با سابقه رویش

می شود درکلاس تکالیفی به این حد بدون فایده و خلاقیت بدهد!فقط برای سرکار

 گذاشتن ما!

خلاصه آنکه مجبوریم اراجیف کسی رو در ۹۰۰سال پیش شرح کنیم.هیچ مقاله و

ایده ای هم از تویش در نمی آید(خود استاد این را گفت)!

 نه فلسفه ای نه هنری نه علمی نه حرف جدیدی...

سبز باشید و بی تکلیف!

 

+ نوشته شده توسط راوی در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 20:32 |

سال جدید و آقای گاو جوان

همه ی تپه ها سبز بودند و آفتاب روی علف ها یله شده بود.

حس می کرد بوی شبدرهای تازه در بینیش می پیچد،آقای گاو جوان  بعد از دیدن این

 رویا لبخند زد .او و گاو پیردر قلعه ای در کنار

منطقة البروج نشسته بودند و به بیرون نگاه می کردند: چرخ زمان خیلی آرام در حرکت

 بود و جیر جیر تسمه های آن ریتم رقص آور دلنوازی داشت.

گاو پیر به گاو جوان یاد داد که چگونه تا چند لحظه ی دیگر پنجره را باز کند، چشمهایش را

ببندد و با یک بغل آرزوی خوب در فضا بپرد....

گاو جوان گفت: ولی من عاشق لم دادنم.عاشق تخمه شکستن و به چمن زارها نگاه کردن...

کاش می شد که دیر تر بزرگ بشوم...

ولی ناگهان صدای طبلها و زنگ ها بلند شد و مردم به شادی دهل نواختند.

گاو جوا ن با یک ثانیه تاخیر چشمهایش را بست و خودش را در چرخه ی ماهها و زمان

رها کرد.او سعی کردتا آن جایی که می تواند به آرزوهای خوب فکرکند.ولی آرزوهای مردم آنقدر

زیاد بود که در دلش به تته پته افتاد و ناگهان آرزوهای مردم با هم قاطی شد...!

این طور شد که بیشتر پزشک ها عاشق خریدن خانه و ملک شدند. خانه سازها

به سرشان زد که برای نویسنده شدن کتاب بنویسند،وکیل ها عاشق نقاشی و خیاطی

و خانم های خانه دار شیفته ی فلسفه وبازی در تیاتر شدند...خلاصه در همین احوال

یک فرد محترم ولی بیکار حسابی به سرش زد که با سرهم کردن ماجرای آقای گاو جوان

در سال جدید پولدار و شهرتمند شود!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط راوی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 22:55 |
 سه تصویر

 

دو تا گنجشک نوک هایشان را به هم زدند و

 از روی شاخه پریدند.دختر به پسر گفت:می بینی چقدر با همند؟!پسر گفت

   ولی من تورو بیشتراز این ها دوست دارم.

صدای جارو می آمد...

دختر گفت:من عاشق کلاغها هم هستم.پسر گفت:می خواهی روی موبایلم

صدای کلاغ بگذارم؟

دختر گفت:ولی شما که همیشه موبایلتون روی ویبره است!

پسر گفت:من خودم هم مدتهاست روی ویبره ام.

هر دو مسیر گنجشکها رو دنبال کردند

گنجشک ها در یک دایره دور هم چرخ زدند.بعد از هم فاصله گرفتند

و هر کدامشان به سمتی رفتند. ابرها به سرعت با باد دور می شدند.

صدای خش داری گفت:می شود یک لحظه از اینجا بلند شوید؟می خواهم برگها

 را جارو بزنم.

                                                             *****

دختر و پسر در دو سمت میله ی اتوبوس ایستادند.

پسر گفت:فردا تو ی ایستگاه می بینمت.امشب می ریم مهمونی.نمی شه زنگ بزنم.

دختر گفت:نمی شه جای دیگه قرار بگذاریم؟ می دونی فکر می کنم.... ناگهان دید که درهای

اتو بوس باز شده و پسر که پیاده شده با خنده به او می گوید:

بیا دیگه.کجایی عزیزم؟!

                                                         *****

دختر، کتاب "در جستجوی قطعه ی گمشده" را خواند و زار زار گریه کرد. دو روز

بعد آن را به پسرهدیه داد. وقتی کتاب تمام شد،پسر پاهایش را روی هم انداخت

 و کانال تلویزیون را عوض  کرد.

                                                     ******

توضیح:نام کتابی است از سیلوراستاین.ماجرای دایره ای ناقص که به دنبال قطعه ی خود می گردد

ولی وقتی آن را می یابد می بیند که دیگر نمی تواند آواز بخواند....

+ نوشته شده توسط راوی در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 22:36 |


Powered By
BLOGFA.COM