"وقتی برای نقطه شدن..."
یک روز که کرگدن برای خودش توی آفتاب نشسته بود،مرغ ماهیخوار
دل به دریا زد وگفت: چی کار می کنی جی واتی؟
کرگدن گفت:اوهوم،چی؟جی باتی؟ این مثلا اسم منه؟
مرغ ماهیخوار گفت: من توی قلبم این اسم رو پیدا کردم. آهنگش
من رو به یاد موجهای دور...
کرگدن گفت: جوانهای گله ی ما هم همیشه به فکر موجهای دوراند،
وقتی از من می خواهند که نصیحتشون کنم، من هم حواله می دهمشان
به موجهای دور، به صدای کوبه ای باد،به درختهای پربرگ موز....!
مرغ ماهیخوار:امشب می خوام توی هوا شکل یک هلال ماه رو
بکشم که یک کرگدن داره ازش تاب می خوره،یک کرگدن قوی و پر حوصله!
روی سرش هم پر از گل و برگ های صورتی...
کرگدن گفت:ببین داره طوفان میشه، زمستون خیلی نزدیکه،وقتش نیست که بری
خونه؟
مرغ ماهیخوار:دوست دارم دور سرت پرواز کنم؛دوست دارم روی کولت بنشینم
،اونوقته که حسابی گرم می شم....
باد تند با شدت بیشتری می وزید، کرگدن با بی رحمی از جا جست زد، دهانش
را تا آخر باز کرد؛دندونهاش توی هوا برق می زد، های و هوی طوفان با برق
دندونهاش....زمین برعکس می شد و دوباره چرخ می خورد...جهان سیاهی
می رفت.
مرغ ماهیخوار در یک آن تا جایی که در توان داشت بال بال زد و بالا رفت...
صدای قلبش به وضوح بلند شده بود،پرهاش می لرزید،ولی حس حیات او را
به سمت بالا می کشید.تا زمانی که که مرغ ماهیخوار یک نقطه شد...
کرگدن کنار گلهای اطلسی نشست و همچنان به آسمان چشم دوخت ؛ در حالی که
قطره های درشت اشک روی گونه اش می غلتید.